سفری که با آیة الکرسی خوندن من شروع و به قهر بابا ختم شد

از هیچ چیزی واسه تهیه ی این آش عالی  دریغ نکرده بود تا مبادا پولی که

میگیره حلال نباشه . چای رو هم مهمون ایشون بودیم ...

به رسم مهمون نوازی همیشگی ایرانی های خدا

اینکه میگم خدا دوست  واسه اینه که وقتی خدا رو عاشقانه دوست داری و

همه چیز ت رو می سپاری به اون ، دیگه زیاد درگیر احوالات و مادیات زمینی

نمی شی .  اونوقت خیلی چیزا رو از خدا یاد میگیری ، که یکی ش

مهمون نوازی هست . خدا خیلی مهمون نوازه ، همه مون این رو توی ماه

مبارک رمضان حس کردیم ، اونم با تمام وجودمون ....

اینم عکس بهترین  " عاش دوق " ــی که تا حالا خوردم :

 

 

به آستارا که رسیدیم ، قبل از اینکه بخوایم توی بازارهای آستارا بگردیم ،

توی پارکی بساط ناهار رو راه انداختیم ، مامان کشف حجاب کرد و برنج رو دم

کرد ، یه نگاهی به اطرافش کرد و گفت : اینجوری منو نگاه نکن ، اینجا که

کسی نیست ، آدم نباید زندگی رو واسه خودش سخت کنه ... گفتم : چرا

اینور اونورتون رو نگاه میکنی ، شما یه نگاه به بالا بنداز . اونی که باید ببینه

می بینه آ ...گفت : تموم کن ، باز نری بالای منبر آ ، موسی به دین خود

عیسی به دین خود ... سکوت کردم و به بابا نگاه کردم که در حال آماده کردن

ذغال بود . گوشی م رو برداشتم و رفتم سمتش و ازش عکس گرفتم .

درگیر روشن کردن و باد زدن ذغال بود ، و حواسش به حرفای من که

همش میگفتم " بابایی  اینجا رو نگاه کن دیگه " ، نبود ...

در عوض بعد از ناهار به لنز دوربین من خندید و لحظه ای ناب ، ثبت شد .

موقع رفتن بابا گفت : بشین روی اون صندلی زیر اون درخت ،

میخوام ازت عکس بگیرم ...گوشی ت رو بده ... و لبخند من به بابا توی

گرمای آستارا ، عکسی شد خاطره انگیز ... :

 

 

 

بعد از گشتن توی بازارهای آستارا و خرید کردن ، به سمت خونه حرکت کردیم ...

ساعت  چندانی به غروب نمونده بود و بابا واسه رانندگی توی شب یه کم

مشکل داره ، من شدم چشمهای بابا و حواسم به سرعت گیر ها جمع شد

تا بابا رو خبر کنم . قبلش بابا دو سه تاش رو بی هوا رد کرده بود و

فریاد های مامان شروع شده بود . به نظرم مامان با ماشینش محشور

بشه ، چون ماشینش رو خیلی دوست داره . فریاد های مامان شده بود

غر زدن های مداوم و اعصاب ما که علاقه ی زیادی به کر بودن پیدا کرده بود .

کاش با ماشین بابا میومدیم تا غر زدن های مامان رو تحمل نمی کردیم .

واااای که مامان چقدر از ماشین بابا ایراد گرفت ... عقربه های ساعت به دنبال

هم می دویدند و بعضی قسمتهای جاده تاریک بود ، من حواس جمع

سرعت گیرها و صلوات فرستادن بودم و مامان همچنان غر میزد. به نظرم

آدم هایی که غر میزنن ، حالا به هر دلیلی ، خیلی غیر قابل تحمل هستن و

موجودات دوست داشتنی ای نیستن.اگه کسی از دوستام اهل غر زدن

باشه یک دقیقه هم تحملش نمی کنم و دوستی م رو باهاش تموم میکنم .

اما در مورد مامان ... خداوند با صابران ست . و چاره ای نیست جز صبور بودن.

مامان لا به لای غر زدن هاش به بابا گفت : تو باعث همه ی بدبختی های

 زندگی منی ، زندگی رو به ... کشیدی ... بابا خیلی ناراحت شد و

سکوت کرد . من هم خیلی ناراحت شدم . وقتی رسیدیم خونه بابا به

مامان گفت : حالا که من باعث بدبختی کشیدن تو هستم ، وقتی سَنــَـواتم

رو گرفتم یه لحظه هم باهات زندگی نمیکنم و میرم . تو بمون و اون ماشین

و این خونه . پول پیش هم مال خودت . من دیگه خسته شدم ...

گفتم : بابایی ... نگو اینجوری ... چشام پر از اشک شد ...

بابا گفت : تو حرف نزن ... من هر جا برم زندگی کنم تو با منی . تو با من

زندگی میکنی ... سکوت کردم .... دیگه اشکی توی چشمهام جمع نشد ...

این یه حقیقته که من هر جا باشم ، با بابا باشم اونجا واسم بهشته ....

حرفش آرومم کرد ... باید اعتراف کنم که موندن با مامان اصلا خوشحالم نمی کنه .

هیچوقت به مامان وابسته گی نداشتم. یادم نمیاد که آخرین دفعه کـِـی

مامان رو دوست داشتم  ... مامان همیشه جلوی من وایساده ، هیچوقت

در کنارم نبوده چه برسه پشت من باشه .همیشه به صورت مستقیم به

عقاید و اعتقادات و علایق من توهین کرده و مسخره م کرده ...

و همین  بیشتر من رو از مامان دور کرد ، تا اینکه الان علاقه به موندن

با مامان ندارم و بغض من رو ، بودن  ِ با بابا ، خفه میکنه .

این رو هم بگم که إن شاءالله همچین اتفاقی نیفته و بابا روی تصمیمش

تجدید نظر کنه . إن شاءالله ...

 

 


+ تا محـــرم ...نوشت : سوره ی مبارکه ی فجـر در روایت امام صادق‏ (ع‏) به

سوره امام حسین‏ (ع‏) مشهور است و توصیه‏ شده که توی نمازهای

واجب و مستحب ، خونده شه . و این نامگذاری جالبه ، چون که قیام

کربلای حضرت سیدالشهداء حسین‏ بن علی (ع‏)  خودش انفجار فجری

از ایمان و جهاد بود توی ظلمت‏ شب جور و شرک بنی امیه، و همچنان که

با فجر و آغاز روز، حرکت و حیات مردم شروع میشه ،

با خون حضرت ثارالله‏ (ع‏)  و یارانش توی عاشورا ، اسلام ‏جونی تازه گرفت

و حیاتی مجدد پیدا کرد. روایتی از امام صادق‏ (ع‏) هست که علت ‏نامگذاری

این سوره به سوره فجر، این بیان شده که سید الشهدا علیه السلام

نفس مطمئنه و راضیه و مرضیه ست و یارانش نیز اینگونه ‏اند.

این سوره به گفته امام صادق‏ (ع‏)

                      مشهور به سوره‏ * حسین بن علی (ع) * ست.

 

                                


/ 62 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضــا

ابلیس از مأموریت برگشت دارودسته اش پرسیدند:فرمانده!گمراه کردن اینها چه فایده ای دارد؟؟!!ابلیس جواب داد:امام اینها که بیاید،عمر ما تمام می شود،اینها را که غافل می کنیم،امامشان دیرتر میاید...پرسیدند:این هفته پرونده ها چطور بود؟ابلیس پیروزمندانه گفت:مگر صدای گریه ی اقایشان را نمیشنوید...!!! ای وای بر ما . . .

رضــا

قربون خدای بزرگم برم که اگه خطا کنم نهایت قهرش بین دو اذانه ، دوباره صدام میکنه : خدا عشق است

رضــا

رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : كَفى بِالمَوتِ واعِظا . تحف العقول : 35. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : مرگ براى اندرز گرفتن بس است .

رضــا

"خـــدا" را گفتـــم : بگـذار جـهـان را قسمــت کنیـــم آسمــان مـال تــو ، زمیــن مـال مــن "خـــدا" خنــدیـد و گفـــت : تــو 'بنـــدگــی' کــن همـــه دنیـــا مـال تــو مــن هــم مـال تــو...

رضــا

نگران آینده نباش خدا قبل از تو آنجاست… امیدتان را از دست ندهید... هر چیزی به دلیلی اتفاق می افتد... هیچ گاه نمی دانید فردا چه خواهد شد... روزهای خوب خواهند آمد...

رضــا

قصه ی تنهایی را بیشتر از هر کسی بلدم ... این قصه ... گاهی غم انگیز است ... گاهی شیرین ... گاهی تلخ ترین لحظه ی عمرت را با آن سپری می کنی ... اما مهم نیست ... من خدا را دارم ... همه چیز را وقتی به او سپرده ام ... نگرانی ... دلهره ... دلیلی ندارد ...

رضــا

شماره تلفن خدا 244342 . . . . . . . . . . . 2نماز صبح 4نماز ظهر 4نماز عصر 3نماز مغرب 4نماز عشاء 2نماز شب

رضــا

وقتی میشود با ایمان با خدا راه برویم دیگر نیازی نیست با ترس بدویم !

رضــا

گوشهاي خدا پراز ارزوست ودستهايش پراز معجزه... ارزويي بكن شايد كوچكترين معجزه اش بزرگترين ارزويي تو باشد...

RAHA

من ک کسی از تو ندیدم عزیزم