حــسیـــن (ع) ای خــواب و قـــرارم ...

تقریبا دیگه جا به جا شدیم ، و زندگی روی روال ِ خوشایند و آروم خودش افتاده ،

آرامش اینجا رو دوست دارم ، آرامشی که هر لحظه خاطره ای از " بودن " ـــی

خوب ، رو می سازه .

امروز توی اتاق م جلوی کتابخونه ی کوچیکم نشسته بودم و کتابی تورق میکردم

که شماره صبا روی گوشی م خودنمایی کرد ... خیلی وقت بود که ازش خبری

نداشتم . اون زمان ها دختری بود با اعتقادات خاص ، علاقه ی زیاد به

خودکشی داشت و از نظر اعتقاداتی ، مبتلا به " تا ثریا می رود دیوار کج " ، بود .

با نگاهی به آفتاب ، که ببینم از کدوم سمت درومده ، جواب دادم ...

گفتم : بفرمایید ؟... گفت : سلام سادات ، خوبی ؟شناختی؟...

گفتم : علیکم السلام ، بله ، الحمدلله ... شما خوبی إن شاءالله ؟...

گفت : مرسی ...گفتم : کجا هستی ؟ ... گفت : یعنی چی ؟ ...

گفتم : آخرین باری که ازت خبری شده بود ، گفته بودی میخوای بری اون دنیا ،

میخواستم بدونم الان از کدوم وَر تماس گرفتی ؟این ور یا اون ور ...

خنده ای کرد و گفت : البته من اصلا به اون دنیا اعتقاد نداشتم و ندارم. اون دنیایی

وجود نداره ... گفتم : پس قرآن رو هم قبول نداری دیگه .... گفت : قرآن که

تحریف شده ، یه سری آیات ازش کم شده یه سری بهش اضافه شده ...

از نظر عقلانی هم نگاه کنی متوجه می شی اضافه شده یا ازش کم شده .

قرآن اصلی این نیست ... گفتم : هنوز هم مثه گذشته ای ، همیشه سر

دوراهی ، راهت رو اشتباه انتخاب میکنی ...گفت : راه من روشنه ...گ

فتم : بله ، اما روی این چراغی که فکر میکنی چراغه ، گرد و غباری نشسته

که اصل ــِش رو از تو پنهان میکنه .... گفت : اصلا ولش ، دلم خیلی برات

تنگ شده بودآ ...گفتم : ممنونم ... چه میکنی ؟... گفت : تازه از بیمارستان

مرخص شدم ... گفتم : یه کم از هوش ــِت استفاده کن دختر ، حداقل میخوای

خودت رو بکشی ، بکش خلاص دیگه ، چند ساله  داری این شخصیت رو بازی

میکنی ، خسته نشدی ؟.... خندید ... گفت : نمی خوای آدمم کنی ؟...

گفتم : من کی باشم که بخوام کسی رو آدم کنم ، همین که خودم آدم شم ،

هنر کردم ... گفت : من یه سال بنده ی خدا بودم اما به هیچ جا نرسیدم ،

نه آرامش نه حال خوش نه هیچی ، من به خدا نیاز ندارم .

خدا اما به من نیاز داره . من خدام . خدا به عبادت من نیاز داره ...

گفتم : احتیاج  خصوصیت ممکن الوجوده ، واجب الوجود بی نیازه .

و خداوند واجب الوجوده و بی نیاز به عبادت من و تو ...

ادعای خدایی هم نکن دختر ...

فَقال َ أَنَا رَبُّکُمُ الاَعلی ،

و گفت : من پروردگار برتر شمایم ...

فَاَخَذَه ُالله ُ نَکال َ الأخِرَةِ و َ الاُولی ...

پس خدا او را به کیفر آخرت و دنیا بگرفت ...

گفت : از کجا معلوم این آیه که گفتی به قرآن اضافه نشده باشه ...

گفتم : به راستی آنان که کفر ورزیدند یکسان است برایشان

که بترسانیشان یا نترسانیشان ، ایمان نمی آورند .

سوره ی مبارکه بقره آیه 6 ... میتونی هر جوری دوست داری فکر کنی و

هر اعتقادی داشته باشی ، من تلاشی برای عوض کردن نظر و

اعتقادت نمی کنم صبا جان .... گفت : چرا ؟... گفتم : اینقدر این محفل

و اون محفل رفتی و پای حرف های هر اهل فرقه ی انحرافی نشستی

که  موریانه بهت زده  ...

خنده ای کرد و ............

وقتی خداحافظی کردیم هنوز صدای خنده ش توی گوشم بود .

این دست و سبک آدم ــا ، حال ِ خوب  ِ عزیز  ِ آدم رو ، ناخوش می کنن و

گاهی عطر ِ نفس ــشون تا مدتی توی فضای بودن آدم هست .

بستگی به  اینکه چجور آدمی باشیم ، با چه عقایدی و چه میزان

استحکام  ِ اعتقادی ، عطرشون گاهی به طرفة العینی از بین فضای بودنمون

میره ، گاهی چند دقیقه یا چند روز طول میکشه و گاهی خدایی نکرده

باهاشون هم مسیر می شیم.

إن شاءالله خداوند ما رو خوشبو به عطر ِ حضور خودش و آقا جانمون

حضرت صاحب الزمان (عج) و ائمه اطهار علیها السلام ، بکنه ...

* الهی آمیـــن * رو جانانه بگو مسلمـــان ...

 


+ خـــآص نوشــت :حضــرت آقای مــن ، عزیـــز  ِ جانم ، جانم فدایــت ،

تمام بودن ــَــم نذر یه لبخـندت

که وقتی لبخند میزنی جهانم بهشت می شـه ...

 


تا منتظر مهـــ(عج)ــــــــدی عالم گیریم

                       ازگوشه چشمان تـــــــو خط می گیریم  

ما گوش به فرمان تو هستیم آقــــــــا (حفظه الله )

                      اصلا تـــــــو بگو بمیر ما می‌میریم

 

 


+ تا محـــرم ... نوشت :

عمر سعد (فرمانده سپاه کوفه در کربلا) در پاسخ به پیشنهاد

قتیل العبرات حضرت سید الشهدا (ع‏) که اون رو از آلودن دست،

به خون حضرت (ع) بر حذر می ‏داشت، بهانه‏ های مختلفی ‏می ‏آورد،

از جمله اینکه گفت: به من وعده حکومت ری داده شده است.

حضرت ابا عبدالله (ع) اون رو نفرین‏ کرد و فرمود : امیدوارم پس از مرگ من ،

از گندم ری نخوری ، مگر اندکی . عمر سعد ازروی استهزا گفت:

جـُـو ی آن هم مرا بس است.

طبق نفرین امام حسین (ع) ، عمر سعد به حکومت ری هم نرسید و

به دست مختار کشته شد.

 


/ 31 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضــا

زیبــاتــرین حــسِ سجــده .. ایــن است کــه .. تــو در گــوشِ "زمــین" پــچ پــچ مــیکنی .. امــّــا .. در "آسمــان" صــدایت را مــیشنـوند ..

دانلود عکس

با آرزوي بهترينها براي شما خوشحال ميشم به منم سر بزنيد دانلود هر چي که فکر کني www.mosaken.com

unknown

آره دیگه حداقل تو کامپیوتر و اینترنت سررشته ای پیدا کنیم باز خوبه !! چند وقتیه برای من باز نمیشه. ولی الان خوب شده [لبخند]

رضــا

به قافِ قتلگاه قسم قافیـه را باختـه ام ! بـراتِ کربلا را ردیف کن . . . ارباب.. از بس گناه کرده ام آقا ، دیگر بـه من "شش گوشه" که هیچ ... رخصت مـشـهـد هم نمی دهی... ؟! يا حسين مدد

unknown

چرا دست می زنی؟!![چشمک] [رویا]

رضــا

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز دانش آموزان عالم را همه دانا کند ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضاء کند . . .

raha

ادم عجیبی بود....... ای جااانم کاش محرم سرعت رسیدنش بیشتر شه یا حسین

unknown

فاطمه سادات تو معلوم هست کجایی ؟ [قهر] چرا جواب نمیدی؟ یه کم کل کل کنیم ! [نیشخند]

رضــا

☜ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ "ﻋﻠــﻲ(ﻉ‏)" ﻏﺮﻳﺐ ﺑﻮﺩ ﻟﻌﻨﺖ ﻣﻲ ﮐﻨﻴﻢ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ؛ ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ "ﺣﺴﻴـــﻦ(ﻉ‏)" ﻏﺮﻳﺐ ﺑﻮﺩ ﻟﻌﻨﺖ ﻣﻲ ﮐﻨﻴﻢ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ؛ ﻭﺍﻱ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ ﻣﻬـــﺪﻱ(ﻋﺞ) ﻏﺮﻳﺐ ﺑﻮﺩ ☜✘✘ﻟﻌﻨﺘﻤﺎﻥ ﻣﻲ ﮐﻨﻨﺪ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ✘✘✘

رضــا

شنیدم کسی میگفت : تو حال "زمین خورده" ها را خوب می فهمی.. یا ابوالفضل.. :(